سلام

 

این وبلاگ به خواب ابدی رفته!

 

 

 

عزیزان همیشه همراه من

 

لطفــــــــــــــــــــا" به صفحه اینستاگرام من

 

به آدرس:

 

hamedramezani.official

 

مراجعــــــه فرمایید

 

 

 

                                        با سپاس...

.

.

.

.

.

.

.



این ایام از بی نمک ترین و بی خاصیت ترین دوره های حیات سینماست...

هیچ اتفاق خاصی نمی افتد... هیچ پدیده شگرف و عجیبی ظهور نکرده...

فیلم ها آبکی.. ستاره ها باسمه ای، سینما ها ورشکسته، فیلم ها بدون تماشاچی،

سالن ها بی تماشاچی و خلوت ،.. بزرگان بیکار، نخبه ها منزوی، و استعدادها سرخورده اند...

این روزها فیلمسازان فیلم می سازند تا در برنامه هفت نقد شوند...

کارگردانی می کنند تا با فراستی بحث کنند...!؟

سینمای ایران هست و حیات دارد تا یک منتقد فیلم کارنکرده، پنبه اش را بزند...

این همان شرایطی است که این دسته طالب‌اش بودند... سینمایی فاقد تشخص هویت و کاراکتر... سینمایی فاقد اعتبار و منزلت... بی ریشه و لرزان... سست و بی بنیان... سینمایی قهر با پیشینه و دیروز پر فروغش... بیگانه با داشته ها و ثروتش...

این روزها کار و کاسبی امثال فراستی پر رونق است... حالا او مجال می یابد تا خودی نشان بدهد و حرف بزند... فقط حرف و نه دیگر هیچ...

سینمایی که تقدیر و فردایش با حرفهایی یکسره هزل و پرت گره بخورد پیش بینی چنین وضعی سهل و آسان به نظر می رسید...

سینمایی که فراز و فرودش بند به تریبونی بشود که ارزان به کف منتقدی هذیان گو افتاده ، سزاوار چنین حال و روزی است! [...]

فراستی محصول شرایطی خاص ست... او در هنگامه ی فقر فهم و نزول اندیشه و تفکر در سینما ظهور کرد... در لباس اندیشه ورزی و با نقاب فرهیختگی در مقابل جریانی نشست که از بنیان با حوزه زیباشناختی، اندیشه و مضمون متعالی بیگانه ودر تعارض بود.

دغدغه ایشان ساخت فیلمی تجاری، گیشه پسند و عامه پسند بود. نمایش هر فیلم سخیف و سطحی و تواما نقد دقیق و کارشناسی آن از منظر ریخت شناسی، زیباشناختی هر چند که از اساس کمدی می نمود اما منتقد برنامه را موجه و فرهیخته جلوه می داد...

او در دوئلی شرکت می جست که از پیش برد و باختش معلوم بود.

حافظه جمعی تماشاگران خاطره ای از مواجهه و گفتگوی وی با سینماگران صاحب سبک و نامدار را بیاد نمی آورد. شخصیت نقاد و رسانه ای او در مباحثه با بزرگان و کارکشته های حرفه شکل نگرفت... تماشای دو چهره متفاوت، فهم شخصیت نقاد او را آسان می سازد.

آقای منتقد در مواجهه با جوانترها درمقام ناصح چنان با فضیلت و با منش نشان می دهد، که بی‌گمان تو را به یاد مشایخ اهل مرتبه و سخنوران فیلسوف یونان می اندازد.

اما پای مهرجویی و کیمیایی و تقوایی که به تلویزیون می رسد، آن روی گستاخش را رو می کند، جیغ می کشد و خود زنی می کند. دشنام می دهد و تهمت می زند... پرونده ساز می شود. حالا می فهمم چرا؟

حیات، رشد و ظهور پدیده فراستی محصول مواجهه با تازه کارهاست. بچه های نوپایی که با عشق، فیلم ساخته اند اما زبان باز، سخنور و هوچی نیستند. فراستی محصول دوره فترت، رخوت و کسادی سینماست. [...]

وقتی مجموعه فیلمهایی که با تکیه بر روابط پنهانی پشت پرده، لابیرنت های پر پیچ و تاب و زد و بند ها و به دور از ساحت فرهنگ و عشق پیشگی ساخته شود فراستی زاییده می شود.

او روبرو نمی نشیند تا شعر تراوش کند. او نمی آید تا زیبایی و زیباشناختی را نمایندگی کند. او ترشرو، اخمو و عبوس ظاهر می شود تا مچ بگیرد. تا مشت بزند. تا یقه بگیرد و جر بدهد. تا خودی نشان بدهد و دانش‌پیشگی و فرهیختگی را بازی کند.

او نقد نمی کند، نقادی را بازی می کند. فیلم او بازی و دیالوگ و میزانسن‌اش به فیلم روبرو غلبه می کند. در برنامه، ما با دو اثر روبروییم؛ نمایش یک شومن کارکشته تلویزیونی و سوی دیگر هم فیلم یک جوان تازه کار. او به گفته ها و مطالب‌اش ساحتی تالیفی می بخشد و اثر فیلمساز روبرو را تا پایین ترین مراتب ممکن حقیر و سخیف می سازد و بعد از آن که فیلم را تهی از تشخص و تامل معرفی کرد مشروعیت و تشخص کذبی برای خود دست و پا می کند. تو گویی که حیات و مشروعیت فیلمسازان و فیلمها به حضور او وابسته است! در صورتی که حیات و هویت منتقد بی حضور فیلمساز معنایی ندارد!

او باید پیوسته رابطه علت و معلولی فضای گفتمان را به یاد داشته باشد. فیلمساز، فیلمش را بدون حضور منتقد می سازد اما منتقد نمی تواند بدون حضور فیلمساز نقدی بنویسد. یادآوری جایگاه و خواستگاه هر یک از طرفین؛ ادبیات، جغرافیا، وزن و حقوق فضای نقد و گفتگو را پی می ریزد. بی شک حضور بزرگان و نامدارانی که از مقبولیت حرفه ای و عام برخوردارند، شرایطی را فراهم می سازد تا نقش اول برنامه و محور گفتگوباشند. در این صورت جایی برای عرض اندام و یکه تازی او باقی نمی ماند.

فراستی همچنان که آشکارا در برابر عموم فیلمسازان به انکار و مخالفت می پردازد و عنصر اخلاقی شهامت و شرافت حرفه ای را به رخ می کشد، درمقابل دو جریان قدرت و سرمایه به شدت اهل تساهل است و تسلیم!

هیچگاه چهره رنگ پریده، ترسیده و ازخودباخته اش در مقابل کارگردان سیاسی ساز را از یاد نمی برم که رو به او گفت: «من تصویر خود شما را هم در راهپیمایی های خیابانی دیدم که...» فیلمساز می دانست که کجا شلیک کند. می دانست که چگونه او را از نک و تا بیندازد. از این لجظه به بعد او در پی نجات و تبرئه خویش بود تا سینما!

او هوشمندانه و رندانه می داند که کجا وقت تعامل و تساهل است و کی [باید] تفاهم و سازش کند. [...]

منتقد ما حوزه تالیف در سینما را خاص بزرگان آن سوی آب می داند و بس. آثار ملی را تهی از معنا و مفهوم می داند. شاعرانگی، زیباشناسی و بالندگی محصول ذوق دیوید، اندره ، فرانسیس، مارتین و استیون است. در پای آثاری که مسعود و امیر و رضا و داریوش و ناصر انگشت زده اند ،باید مشتی تصاویر بی در و پیکر و سخیف و بی معنی معرفی شوند!

جرم، ملی بودن ست. اینجایی بودن. جرم نام و شناسنامه ایرانی است. جرم جغرافیای زیست مولف است نه کیفیت اثر... او با قدری مطالعه، با ذره ای دانستگی؛ هیچ «مرد اینجایی سبزه روی دود چراغ خورده» را داناتر از خویش نمی داند. وی خود را برتر از دیگران و بی نیاز از آموختن و تاثیر گرفتن می پندارد!

آقای منتقد پنجره اش را فقط و فقط سمت سنت بلوار، برادوی ، ال ای و چینه چیتا می گشاید. کایه دو سینما می خواند. شیفته و شیدای سینماگران غربی است. انگار فقط از تروفو ، برگمان، وایدا، بازن و گودار می آموزد. انگار که حضور فیلمساز خودی جای نشستن او بر کرسی نقد رسانه را تنگ خواهد کرد. او گمان می کند در صورت ستایش از خودی ها، مرتبه علمی و میزان فهم و دانستگی اش نزول می کند. او بزرگی و دیده شدن را با درافتادن و جسارت و درشت گویی به بزرگان این دیار کسب می کند. او شکوه، تفاخر، ثروت و داشته های ملی را تخریب و به هیچ می گیرد تا در پشت این ویرانه سازی؛ به آبادی، فر و رعنایی تحفه دیگران بنازد و ببالد. نقد از نوع فراستی یک بیماری است. اپیدمی مزمنی ست که بلای جان فرهنگ ما خواهد شد! او آن چنان مهم هم نیست اما کم اهمیت دانستن موضوع او هم، حوزه سینما را آسیب پذیر می سازد... آن چنانکه بزرگان و صاحبان اندیشه به سادگی از کنار جنجال آفرینی های ژورنالیستی او گذشته اند..!

برای یکبار هم که شده باید پاسخ صریح و آشکاری به او داد!

جسارت فراستی خاص آن دسته از فیلمسازانی ست که نسبتی با قدرت و سرمایه نداشته باشند... او با محاسبه سخن می گوید... اول رصد می کند و بعد تایید و انکار... فیلمساز مقابل اگر دست و پابسته «سمعاَ و طاعتا»، مطیع باشد و حرف گوش کن، مشمول لطف و بخشش می شود. دیگران باید مخالف باشند تا او موافق. دیگران باید رد کنند تا او تایید کند. منتقدان باید اثری را نادیده گرفته باشند تا کشف اثر به نام و یاد ایشان ثبت شود!

ستیزه جوبی او با بدیهیات وجدل با مسلمات، با جنس یکه گویی و شورش قهرمان های معترض سینما فرق دارد... فراستی در جهانی خود ساخته، نفس می کشد شبیه به پیله. هر رشته و بند از این پیله ریشه در جایی دارد که با معرفت و زیباشناسی بیگانه است....

نمادسازی استعاره و تمثیل درمتن آثار سیاسی دهه 50 از بدیهیات این دوران است. تو باید در متن و بطن سالهای مبارزه و فضای فرهنگی سیاسی آن دوران نفس کشیده و زندگی کرده باشی تا دربیابی برای انتقال یک مفهوم ساده سیاسی اجتماعی، هنرمندان از چه تمهیداتی سود می جستند. تمامی آن دسته از مردمانی که تجربه حضور در آن برش تاریخی را دارند با تمام زیر و زبر ها، با تمام رمز و رموز زبان پرنیش و کنایه آثار مبارزین، آشنا و مانوسند. این زبان، میراث ماست. به سخره گرفتن و انکارش توهین به تاریخ یک ملت است. چشمان خود را بر حقایق بستن و انکار یکسره واقعیات، محصول روح منصفی نیست. [...]

تو سیاهچاله ها، شکنجه، تعدی و خشونت آن دوره را، درد باطوم ها و تازیانه های مامورین  دهه پنجاه را، گرسنگی و تشنگی «تبعیدی ها و مبارزین بی مزد» را باید تجربه کرده باشی تا منصفانه به نقد آثار آن دوران بپردازی! «منتقدی که برای حضورش در هر برنامه مزد می گیرد» که واقعیت های مسلم و مستندات تاریخی را نادیده بگیرد و چشم از جسارت و دلداری یک نسل از فیلمسازان بگیرد، داور منصفی نیست.

شاید عناد، راه عقل را برای درک حقایق سد کند؛ اما عشق و علاقه مردم به سینما و فیلمساز محبوبشان، ریشه در دلبستگی ها و احساسات و عاشقانه هایی پرخاطره در گذر از سالیانی پر مخاطره داردکه به سادگی شکل عوض نمی کند عشقی که فیلمهای او را به جزئی از دارایی ها و ثروت فرهنگی و ملی اکثریت مردم تبدیل کرده است.

چیزی که در عمق حرفهای این منتقد جریان دارد هیچ ارتباطی به سینما و فیلم ندارد. نقد، پرده از راز و رمز فیلم برمی دارد نشانه ها و نمادها را آشکارا به تفسیر در می آورد. مفهوم و معنای کلیت متن را شرح می دهد. تعلق فیلم به ژانر، سبک و گونه های سینمایی را معین می کند. منتقد، پیش تر از فیلمساز، خلاقیت غریزی و فطری کارگردان را واکاوی و رصد کرده و مفهوم و معنایی نظری و تئوریک از آن استخراج می کند. [...]

آیا فراستی لیستی از جلسات و گفتگوهای یکماه اخیر خود را برای شفاف سازی در مطبوعات منتشرمی کند؟ آیاشهامت این را دارد؟.. مابالاخره درنیافتیم او اپوزوسیون است یا موافق! [...]

جدایی انداختن میان بزرگان و فیلمسازان صاحب سبک با بخشی پرنفوذ از صاحبنظران و مسئولان چه نقعی برای شما دارد که با اصرار تلاش می کنی تا یکی را ملحد و بی دین معرفی کنی و دیگری را ساده لوح؛ ماندن فیلمساز در دیارش، درزیر بمب و موشک و فیلمسازی اش یک اشاره احساسی به غیرت و همت و پایمردی هنرمندی بومی دارد ، این اشاره کسب و کار دروغ کدام گروه را به خطر می اندازد؟ گواهی دادن به این امر که هنرمندان هم دوش به دوش مردم در مقاومت، شریک بودن خط بطلان بر کدام فرض و شبهه می کشد؟ چه اراده ای در پشت ماجرا خانه کرده و اصرار دارد تا بخشی از صاحبان اندیشه را از صفوف انقلاب و بدنه نظام دور کند؟

نقادی با پاپاراتزی فرق دارد. این شیوه در تعارض جدی با منش اهل فرهنگ است. بی گمان حرفهای فراستی مقاصد و اهدافی به دور از حوزه فرهنگ را دنبال میکرد. اهدافی که گذشت زمان آن را برملا خواهد کرد.

اینکه در برنامه زنده تلوزیون فیلم "هامون "را فیلم ندانید  و تنها در تدوین موفق بنامید و فیلم" جدایی نادر از سیمین "را آنقدر بکوبید  و فیلم "جرم" را خود ارضایی کارگردان بدانید شما را هم قواره مهرجویی و کیمیایی و فرهادی نمی کند آقای محتــــــــرم...

.

.

.

پی نوشت

- دو سال پیش نگاهم به فراستی و تیپ نقادی اش اینقدر مسموم نبود اما انگار ایشان

خود را موظف به ادامه این مسیر میداند.البته نظرات مثبتی هم به فراستی دارم که یکی از شاخص ترین آنها دفاع او از فیلم های تحریمی و نقد صریح او از مواضع دگم  حوزه  هنری و شهرداری بود...

-عکس  فوق صرفا" تزیینی است!

-امسال با دیدن نام علی معلم در بین هیئت انتخاب جشنواره سی و یکم امید وار به انتخاب های بهتری بودم اما گویا زور علی به سایر دوستان نمیرسد و تیغ مصلحت اندیشی برنده تر مینماید...





...از آنجایی که به فضل و کرم دوستان


روز ملی سینمااز تقویم های 91 حذف گردید


بر آن شدم که ترانه ای که رضا یزدانی نازنین سال گذشته


در جشن ستارگان سینما خواند رادر این پست بنگارم...


بعد از تعطیلی خانه سینما این لطف عزیزان چندان دور از ذهن نبود!!!


.

.

.

 

دنیا شبیه سیـــنماست    از وقتی چشـــــــم وا میکنی


رو به یه پرده ی ســفید  فقط تماشـــــــــــــــا میکنی


 

میان و می رَن آدمـــــا   نقش اونا عوض میشــــه


یه روز تماشاچی ها و    یه روز دیگه هنرپیشـــه


 

یه روز حمید هامونن   اسیر شک ِ فلســـــــــــفـی


یه روز رضا مارمولکن   در میرن از هر طرفی


 

بعضیا زیر پوست ِ شهر  درگیر خون بازی میشــــن


مثل ِ علــــی سنتورین     به مرگشون راضی میشن


 

خیلیا تا آخر عمـــــــر     فقط سیاهی لشکـــــــــرن 

  

توو بازی نقشی ندارن     نه میبــازن نه میبــــــَرَن


 

تووی درام  ِ زندگــی     بگو که نقـــش ِ  ما چیه؟


کی آخـــرین کاتو میده؟   سنـــــــــاریو دست کیه؟


 

دنیا شبیه سینماست      پُر از غــم و پُر از خوشی


شاید واسه تو پیش بیاد  قصه ی فیلم ِ سگ کُشـــی


 

شاید من و تو باید از    روبان ِ قرمز رد بشــــــیم


زبون ِ حاج کاظمو ما   بازم بایـــد بــلـــد بشـــــیم


 

وقتشه که رهــــا بشیم    از حکـــم ِ آقـــای رئیس


زندگیــتو دوباره روو     کــــاغذ ِ بی خط بنویس


 

 

حالا وقته ضیافــــته       توو قصه های پـــــریا


فصل ستاره بازیـــه       شبای بی مشــــــرقیــا


 

ماشینمون گیـر کرده باز    تووی ِ شنای ساحلی


کی می دونه بالاخره؟       چی اومده سر ِ الی ؟


 

تووی درام ِ زندگـــی       بگو که نقش ما چیه؟


کی آخرین کاتو میده؟       سناریو دست کیـــه؟؟؟؟؟؟؟

.

.

.


حق با فروغ بود



 دیگــــــــــــر تمام شد



همیشه پیش از آنکه فکر کنی


                             اتفاق می افتد



                         باید برای روزنامه پیام تسلیتی بفرستم

از دهان ِ باز


دندانپزشک


دندان را می بیند


کله پز زبان را


شــــاعر


حرف ِ تازه را


امــــا کسی نمی داند


صاحب این دهان ِ بـــاز


                                   یخ زده استــــ ...


 



جز تبریک چه می توان گفت؟


لحظه ی باشکوهی بود


پر از غرور و پر از افتخار...


آخرین بار که اصغر فرهادی را دیدم اواسط سال89


و در سالن اجتماعات برج میلاد بود...بوسیدمش


و بخاطر فیلم تحسین شده درباره الی با تمام وجودم تبریک گفتم


اما در آن لحظه هرگز به ذهنم خطور نمی کرد


که سال اینده اش مجسمه زرین و دوست داشتنی اسکار


بخاطر فیلمی که یکماه بعد از دیدارمان کلید زد


بر فراز دستانش بدرخشد و چشمان میلیون ها ایرانی را


لبریز اشک شوق نماید...


نطق فرهادی اما دلنشین تر از خود اسکار او بود...


نطقی سرشار از روح پاک و زلال ایرانی

.


.


.


امید وارم آن عده ای که پنجاه و اندی جایزه های جهانی


این فیلم را سیاسی عنوان کرده بودند به


خود بیایند و یک بار هم که شده دنیا را با عینک هنر تماشا کنند


نه با ذره بین آلوده ی سیاست


و


به امید موفقیت های آتی او با فیلم جدیدش...

.

.


پی نوشت:


- یادمان باشد در تنها فستیوال وطنی ما


با حضور فیلم جهانی فرهادی


بهترین فیلم سال ایران نشد!!!!!!!!!


و عنوان فیلم منتخب مردمی همان جشنواره  را گرفت...


                                                  مضحک است نه؟


سلام


بر خود واجب دانستم از دریچه ی این وبلاگ


موفقیت بزرگ و بی سابقه ی اصغر فرهادی نازنین را


در کسب جایزه بزرگ بهترین فیلم خارجی زبان آکادمی گلدن گلوب


حضور ایشان و همسر هنرمندش پریسا بخت آور


و تمامی دست اندر کاران فیلم ستایش شده ی " جدایی نادر از سیمین "


تبریک عرض نموده و موفقیت ایشان را در مراسم اسکار 2012 از


خدای بزرگ خواهانم

.

.

.

و البته نکته ای و غمی است در دل که خطاب به شمقدری عزیز


اگر نگویم به دل میماند و آنچه در دل و گلو بماند حناق میشود:


یادت هست شمقدری عزیز؟


که با چه افتخاری در برنامه ی زنده : هفت"


از اینکه به جشنواره کن فرانسه رفته ای


و ژیل ژاکوب رییس جشنواره را از نزدیک دیده ای


چه ذوقی در صدایت بود؟


اما حال تو و دوستان دیگرت را چه میشود


که این افتخار بزرگ فرهادی را


که برای سینمای این سرزمین به ارمغان آورد


هیچ پوشش رسانه ای ندادید؟؟؟؟


اگر امثال سلحشور ها و شورجه ها هم بودند


واکنش شما همین بود؟؟؟


بگذریم


بقول حضرت عشق حافظ:



دردم نهفته به ز طبیبان مدعی

                                      باشد که از خزانه ی غیبم دوا کنند


ديروز نامه اي از ابراهيم حاتمي كيا منتشر شد خطاب به سيد رضا ميركريمي

ابتدا متن نامه را بخوانيد تا گلايه ام را در ادامه ابراز كنم:

""يا لطيف

خير ببيني آقا سيدرضاي ميرکريمي.

کام‌ات شيرين.

اگر اين حَبّه قندت نبود، يادمان مي‌رفت کجايي هستيم

و با کامِ تلخ در صفِ سفارتِ خرس‌نشان ايستاده بوديم

تا از سرزمين هميشه آفتاب‌مان به جبرِ همكار تلخ‌مزاج، همه مهر دروغ بر پيشاني،

متقاضي پناه به سرزمين هميشه ابري بگيريم.


خير ببيني برادر. تو با حَبّه قندي کام دودگرفته‌مان را شُستي

و به يادمان آوردي که ايراني هستيم. نامي داريم و نشاني.

ادبي داريم و آدابي، که به وقت شادماني بدانيم چه بايد کنيم و به وقت عزا چه بايد باشيم.


سيّد عزيز، متوقع نباش که با اين حَبّه قندت قادر به شيرين کردن کامِ جفامسلکان باشي.

اين تلخي به بلنداي نسلِ اين نهضت همچنان ادامه‌دار است،

ولي بدان، اين بارانِ سياهِ جفايِ غريبه‌هايِ دوست‌نما، پاياني دارد.

تو حوصله کن و مباد که شکايت به غريبه بري.

تو شاگردِ مکتبِ فردوسي و حافظي که نه کوچيدند

و نه شوقِ ترکِ سرزمين به فرزندانشان دادند. اين عصر وارونگي پاياني دارد برادر!»


برادرت ابراهيم حاتمي‌کيا

برگ‌ريزان يکهزاروسيصدونود"

.

.

.


متن فوق به قلم ابراهیم حاتمی​کیا منتشر شده در ستایش فیلم "یه حبه قند"

ونکوهش اصغرفرهادی. یا تعبیر درست‌ترش این است که بگویم

متنی منتشر شده به‌منظور سرزنش اصغرفرهادی که تحسین «یه حبه قند»

و رضا میرکریمی را هم در خود دارد.


این یکی از تأسف‌آورترین متن‌هایی است که در زندگی‌ام خوانده‌ام.

بعد از خواندنش حالم بد شد. دلم گرفت. غمگین شدم.

چون دیدم کسی که روزگاری ازخالص‌ترین و صادق‌ترین آدم‌های این مملکت بوده،

چنان دچار بغض و کینه نسبت به همکارموفق و اخلاق مدارفیلمسازش شده است.

  از اولین روزهای امسال که در برنامه‌‌ای تلویزیونی حاضر شد و به اصغر

فرهادی تاخت تا الان که به قول خودش فصل «برگ‌ریزان» فرا رسیده،

هنوز نتوانسته براحوالش فائق آید و کار را به جایی رسانده که پاک فراموش کرده

در حالی دارد اصغرفرهادی را بابت نمایش شیوع دروغ‌گویی

در جامعه‌ی ایرانی شماتت می‌کند

که خودش دقیقاً و مشخصاً دارد دروغ می‌نویسد و اصغر فرهادی را متهم می‌کند

به این که «در صف سفارت خرس‌نشان ایستاده تا

از سرزمین همیشه آفتاب‌مان... متقاضی پناه به سرزمین همیشه ابری» شود!

و او را متهم کرده که فیلم می‌سازد تا شکایت به غریبه برد و شوق ترک سرزمین به


فرزندانش بدهد!

می‌شود "جدایی نادر از سیمین" را دوست نداشت،

می‌شود اصغر فرهادی را دوست نداشت و می‌شود «یه حبه قند» را دوست داشت.

هیچ‌کدام از اینها ایرادی ندارد. اما تأسف‌‌بار و حزن‌انگیز است که کسی را توبیخ کنیم

که چرا نشان می‌دهی مردم دروغ می‌گویند و در همان لحظه خودمان دروغ بگوییم.

تأسف‌بار است که وقتی فیلم‌مان مجوز نمایش نمی‌گیرد

چند هفته پیاپی از وضعیت «سرزمین‌ همیشه آفتاب‌مان» شکایت کنیم و

بگوییم آسمان ابری است، اما موقع حمله به اصغر فرهادی که می‌شود،

ناگهان ابرها را بزنیم کنار و آفتاب را ببینیم. تأسف‌بار است که خودمان برویم

در آلمان فیلم بسازیم و نشان بدهیم که در کنار راین هم می‌شود خدا را جست و

به وقتش به کسانی که اعتراض می‌کنند این بسیجی را برده‌ای در آلمان که چه بشود

حمله کنیم و بگوییم شما تنگ‌نظرید، اما حالا بعد از بیست سال همکارمان

را آدم خودباخته‌ای تصویر کنیم که چون یک جایزه از جشنواره همان کشور گرفته

پس حتماً رفته پشت در سفارت صف ایستاده تا به آن «سرزمین ابری» پناهنده شود! و

تأسف‌آور است که از خواننده یادداشت‌مان پنهان کنیم که همکارمان قبل از

ساختن فیلمش چند ماه در آن «سرزمین ابری» سکونت داشت و

می‌توانست با تهیه‌کننده‌ای آلمانی کار کند، اما پروژه‌اش را نیمه‌کاره رها کرد

و آمد در سرزمین خودش فیلمش را ساخت.

بنابراین اساساً نیازی به صف ایستادن پشت در جایی و

تقاضای پناهندگی و گدایی جایزه از کسی نداشته است.


موضوع بحثم اصغر فرهادی نیست؛

اینها را نوشتم چون دلم گرفته از مَنِشی که ابراهیم حاتمی‌کیا در پیش گرفته.

نوشتم چون دوستش دارم و دلم نمی‌خواهد بیش از این ذهنش را صرف کینه‌جویی کند

و حتی ستایش از فیلم شیرینی چون «یه حبه قند» را با این جور طعنه

‌ و کنایه‌ها آمیخته کند. می‌توانيم عافیت‌اندیشی کنيم و اینها را ننویسيم.

می‌توانستيم سکوت کنيم... اما ترجیح می‌دهيم مثل خودش صریح حرف بزنيم،

هرچند که برنجانيمش. ترجیح می‌دهيم که بداند ما از او چنین انتظاری نداریم.

ترجیح می​دهيم بگویيم که حواسش باشد


    روزگاری صراحتش با صداقت همراه بود.

.

.

.

پي نوشت:

-پروازت را

باور نداريم ويداي نازنين

تو همواره هستي

با قلم مويي در دست

و عاشقانه هايي كه بر بوم دلتنگي هايت

مي نگاري...

          تو  به حق هنرمند بودي دختر خاله

                   و هنرمند

                               هرگز نمي ميرد


 



     *** ده ســـــــــــــــــــــــــــــــه گاني ***


يك:


چشـــــم ها نرگس ِ بـاران خورده


دست ها چون دو پرستـويِ رهـــا


             لحظــــــه ي سبز ِ دُعـــــــــــــا

دو:


شـــــب ِ در شهــــوت ِ ستـاره كُشي


روزِ تاريك ِ در خُمـــــــــــاريِ مـــاه


        و- زميــــن- توده ي ِ سيـــاهِ گنـــــاه


سه:


در آينه چـه طــــرح ِ شگفــتي عيان شده


شعــري پُر از شكـــوه و پُر ازشوقِِ  دلبري


            آشـــــــوبِ گيسوان تو در قابِ روسري


چهار:


دل خوش به حُسنِ نيتِ اين دست ها نكن


گـــاهي ترحُم ِ تو به گنجشكها خطـــاست


           جـالــيز را بدونِ مترســــــــــك رها نكن


پنج:


ســـــكانس اول: دريا،سكــــــوت،آرامش


سكانسِ بعدي: سقــفي براي فاصله ها...


      سكانس آخــــر :- قـــاضي- و برگه ي سازش


شش:


سالهــــا در پيـــــاده رو فــــــالَـش


عــــابران را چه ســـــاده عاشق كرد


               مــرغ عشــــقي كه در قفس دق كرد


هفت:


حلـــقه كرد دست را دور ِ گردنت


پلــــــــك زد و پر كشيد


                         روح از تنـــــــــت


هشت:


خســـــــته و دلزده از روز و شبـــــــِ تكراري


زندگي كـــردن ما بدقِلـــِقي با مرگ است


               مــلك المـــوت ؛ جهــــنم؟... دربست!


نُه:


مـــــرز ِ باريكي بود


سفـــــره هاي بي نان


           تا حـــــــــــراج ِ ايمان


ده:



آن سوي تمدن ِ غم انگــــيز ِ بشر


دور از تپش ِ پرنده و جنگـــل و رود


                  تنهــاييِ كاكتوس هــــا جدي بود!




پي نوشت:

-اين روزها

   بهاي

    هر چيز

      وهر كسي

         كه دو رو دارد

روز به روز افزون مي شود

    باور نداري؟

               مَظِنه ي سكه را بگير!

.

.


- هشت سه گـــــــــاني در اوزان مختلف


  يك:


  اسلحــــــه رو به عكس زن نشانه نرفت


 بيتِ آخر كمـــــــي معطل مــــــــاند


شـــــــــاعري ماشه...  گيجگاه... چكاند!


دو:

لب هاي زن رديفــــــ ِ غزل شد و چشم هاش



تا رو به حجــــــــــم ِ آبيِ آييــــــنه وا شدند


        در قـــــــافيه به شكل كبوتـــــــر رها شدند


سه:


خيالِ تُنگِ چشمــــــــــــانت سرابِ آرزويم شد



ميان ساقــــــــه هاي ِ لاغر و كم خون ِ گندمزار


   بيــــــــا و ماهي ِ لب تشنه ات را از زمين بردار


چهار:


اين قصه عــــاشقانه ي ِ ماه و پلنگــــــــــ نيست



ديگــــــــــــــــر تمـــــــــــــام شد؛



بعـــد از تو هيـــــچ چيــز برايم قشنگــــــــــ نيست


پنج:


نگـــــــاه ِ خيس ِ تو در ذهن پاكـــــِ پنجره ها



هواي فاصـــــــــله سرد است و مرگبار اين بار


                زمـــــــــــــــــــان گذشت و ساعت چهار بار...

شش:


تـــــــــــــــو از نجابتِ نقاش ِ واژه ها "سهراب"



 و  از صـــــــــداقتِ شعــــــــــر ِ" فروغ "مي گفتي


    چـه مهربان و صميمـــــــــــــــي دروغ مي گفتي


هفت:


غم ِ تصنيفــــِ "  شُد خزان ِ " بَنــــــــــــــان



صبح دلگيــــــــــــرِ اول ِ پاييــــــــــــز


شــــــــــاعري در اتاق حلق آويــــــــز


هشت:



وقتي غـــــــــــزل به يا‍ئــــسگي تن سپرده بود


ســــــــاقي مرا به ميكـــــــــــــده اي روِبِراه برد


        "  بايـد به معــــجزاتِ ســـــــــــــــه گاني پناه برد"



پي نوشت:

- سه گاني سه و پنج و شش با احترام و تأسي به

پريشادخت ِشعر فارسي بانو فروغ فرخزاد


-سه گاني هشت تقديم به استادان گرانقدر دكتر فولادي نازنين

و استاد پاييزرحيمي عزيز...




-به امر استاد پاييز رحيمي جسارت به مشق " سه گاني" نمودم

اميد كه مقبول افتد:

.

.

.


1. اوليـــــــــــن ديدارمان : كارون


        رد پايت روي ساحــــــــــل ماند

            پاي احساسي كه در گـــــــــــل ماند



2. دشت گيسويت رهــــــا در باد


          آهــــــوي چشمت هراسان شد

           در شكــــــاف خنده پنهان شد



3. اولين ديدارمان : تهـــــــران


          عصــــــــر يكشنبه پل رومي

        مثـــــل باران پاك و معصومي



4.  ني ني سُكــــــــرآور چشمت


          خانه ي ِ بي بي     شب ِ يلدا

        شوقِِ هم آغـــــــــــوشي ِ فردا



5.  مشترك در خــانه مشغـــــول است


                     در خيابــــــــــــــــــان مرد آواره

                  پشت خطي هاي همـــــــــــــــــواره



6.    نيستي ؛ خـــــــانه زمينگير است


             باغچه بي آسمـــــــــان...بي برگ

                 از در و ديوار بوي مرگــــــــــ


...


7.   آخرين ديدارمان: شيـــــــــراز


              در غــــــــروب ِ فِلكه ي ِ گازو

              دست ِ تو در دست هاي او…



8.   آخرين ديدارمان: تهـــــــــــــــران


                             در حـــــــــــــــوالي پل حافظ

                                عشقِ بي حاصل خداحافظ

.

.

.


 در خبرها آمده بود آقای فرج‌الله سلحشور در یکی از آخرین مصاحبه‌هایی که داشته،

ایرادی هم به فیلم «جدایی نادر از سیمین» گرفته بود

با این رویکرد که چرا آدمی مثل سارکوزی باید مشتاق تماشای این اثر باشد

و حالا که هست، یعنی فیلم مشکل دارد.


راستش روزهای نخستی که خبر تمایل رئیس جمهور فرانسه

برای دیدن فیلم فرهادی در رسانه های داخلی منتشر شد،

  اطمینان داشتم بازخورد آن نزد بسیاری از رسانه‌ها

و جریان‌های «خودارزشی‌انگار» چیزی شبیه به

همین افاضات جناب سلحشور خواهد بود.


این را گفتم تا مشخص باشد این صحبت‌های آقای سلحشور

به خودی خود و به تنهایی، آن قدر واجد ارزش و انگیزه نیست

که نگارش نوشتار و یادداشتی را موجب شود؛ آن‌چه اهمیت واکنش

در قالب این یادداشت را تشکیل می‌دهد، خود این طرز تفکر است

که متأسفانه نه فقط درباره فیلم فرهادی یا سینما، بلکه در بسیاری

از زمینه‌های اجتماعی و فرهنگی و سیاسی هم به چشم می‌خورد. مثال می‌زنم:


لابد فراوان دیده‌اید که وقتی یک جریان و یا شخصیت غربی

از ایده یا حزب یا چهره‌ای سیاسی تعریف می‌کند،

جناح‌های رقیب فوری شروع به تخریب طرف مقابل می‌کنند

که دشمن در حال حمایت از او است. ولی اگر همین اتفاق درباره خود آن جناح‌های «خود‌ارزشی انگار» بیفتد، تعبیر کاملا عوض می‌شود

و تعریف و تمجید غربی‌ها به منزله «اعتراف غرب به عظمت فلان پدیده» و

یا «شکست غرب در برابر ابهت فلان شخص» در نظر گرفته می‌شود.

خب البته این هم از نمک‌های اوضاع سیاسی دیار ما است

که حالا در ابعادی جزئی‌تر در مورد فیلم موفقی مثل «جدایی نادر از سیمین» دارد

پاشیده می‌شود.


فرض کنید (فرض محال که محال نیست) که مثلا همین الآن روسای جمهور

و رهبران اروپایی متمایل به تماشای سریال «یوسف پیامبر» یا «ملک سلیمان»

یا «پایان‌نامه» یا «اخراجی‌ها» باشند و ماجرا رسانه‌ای شود. فکر می کنید

واکنش آقایان همین چیزی باشد که الآن در لحن جناب سلحشور مشاهده می‌شود؟

و یا تصور می کنید ماجرا صورت دیگر پیدا کند و عباراتی از

قبیل «درهم شکستن هیمنه سینمای غرب در قلب استکبار» و

« صدور ارزش‌های ناب سینمای متعهد به دیار کفر و الحاد» و مانند آن ابراز گردد؟


البته اگر مشخصا رهبران مثلا کشورهای دوست و برادر آمریکای لاتین

این فضا را ایجاد کنند، آن گاه روزنامه معروف ارزشی‌مان

هم دیگر به خود زحمت نخواهد داد تا وارد مسائل جنسی و زناشویی،

از نوعی که درباره سارکوزی و همسرش ابراز داشته بود، بشود ولو

این که رهبران آن کشورها هم در روابط نامشروع مورد نظر آقایان،

دست کمی از امثال خانواده سارکوزی نداشته باشند.


موضوع این جا است که مشکل دوستان «خود‌ارزشی‌انگار»

در زمینه سینما، آن است که اغلب کم‌توان بوده‌اند و خواسته‌اند

در پشت نقاب شعارهای ارزشی برای خود وجهه کسب کنند

و البته چون این شعارها، بُرد محدودی دارد و خارج از دایره قبیلگی،

خریداری ندارد، لذا بیش از آن که از درِ ایجاب وارد شوند،

دائما به تئوری سلب متوسل می شوند و کارهای ارزشمند آن‌هایی را

که غیرخودی می‌پندارند خفیف و خوار برمی‌شمارند و

ای کاش این روال نیز دست کم از استدلالی متین برخوردار بود.


می‌شود فیلمی مثل «جدایی نادر از سیمین» را دوست نداشت

و برای آن دلایلی سینمایی - ولو نامقبول- آورد،

اما این که در فراگردی «خاله زنکی» مدعی شویم چون سارکوزی که زمانی

زنش مانکن و مدل بود و خودش هم حالا مثلا سیاست‌های هسته‌ای ما را قبول ندارد،

به صرف این که ابراز تمایل به دیدن فیلم کرده،


پس این فیلم محکوم است؛ از آن ایده‌های نابی است


                            که طنز گودرز و شقایق را تداعی خواهد کرد.

.

.

.

-پي نوشت


- به اصغر فرهادي عزيز پيشنهاد ميكنم حالا كه دوستان


 طرح خطير و مهم و ارزشمند((تفكيك جنسيتي در دانشگاه ها))را مطرح نموده اند


و بر لزوم اجراي آن تاكيد دارند در صدد توليد فيلمي برآيد


با اين عنوان:((جداسازي نادر از سيمين)) و

اينگونه خود را از برچسب ها و افاضات دوستان در امان دارد


- يادت باشد كه من هيچ وقت فراموشكار خوبي نبودم


                               و چه سخت است فراموشي ات...



جمعه


يازدهم تير هزار و سيصد و نود


ساعت يازده صبح


بهشت زهرا


مراسم چهلمين روز پرواز عقاب


به عنوان يك پرسپوليسي از همه ي دوستانم


چه سرخ و چه آبي


كه توان آمدن به مراسم را دارند


تقاضا ميكنم


                        بيايند...


                                            سپاس




باراني مورب


در نيمروزي آفتابي...



هيچ اتفاقي نيفتاده است



اما من



قسم مي خورم که اين باران



باراني معمولي نيست




حتما



             جايي دور



                    دريايي را به باد داده اند

.

.

.

پي نوشت:


-از رسول يونان عزيز


- بقول عزت الله انتظامي نازنين در مراسم نكوداشت خود در تالار وحدت:


                    "كاش قبل از هر چيز ياد بگيريم كه با هم مهربانتر باشيم"

 


      مشت ها یکی پس از دیگری به صورتت می خورد.


گوشه رینگ گیر افتاده ای. فرصت نفس کشیدن هم نداری.


به ساعتت نگاه می کنی. دو ساعت گذشته. حتی درب آب معدنی را هم باز نکرده ای.


دستی به صورتت می کشی. اثری از کوفتگی و جراحت نیست.


پس این همه درد از کجاست؟ گویی تمام مشت ها را بی وقفه به ذهنت کوبیده اند.


خودت را روی صندلی تکان می دهی. انگار تیتراژ پایانی هم با همیشه متفاوت است.


چرا این بازیگران نمی روند. نه از پرده سینما نه از پرده ذهن من.


تازه فیلم شروع شده است.


جدایی نادر از سیمین...

 

                       نه، جدایی من از عادت.



دو ساعت از خوردن شکلات تلخ فرهادی لذت برده ایم.


اما حالا ما مانده ایم و تلخی ای که بدجوری گلویمان را آزار می دهد.


تلخی چه بی رحمانه در ذهنت خيمه مي زند. تلخی روبه رو ...



اب معدنی ات دست نخورده است... می توانی بفهمی...


               همه چیز از یک عادت شروع می شوند: عادت دروغ.



بازی ها بی نظیرند. از شهاب حسینی که حجت را به یادماندنی تصویر می کند


تا لیلا حاتمی که سیمین را آنقدر آشنا خلق می کند


که گویی صدها سیمین را قبل از آن دیده ای.


مگر می شود گریه نادر بر دوش پدر را دید و بغض نکرد؟


مگر می شود شک را در چشمان ترمه دید و تردید نکرد؟


راضیه همان زنی است که بارها در زندگی مان دیده ایم. می شناسیمش.


حالا می فهمیم که چرا داوران جشنواره برلین برای اولین بار


در تاریخشان خرس نقره ای بهترین بازیگر مرد و زن را


به گروه بازیگران این فیلم داده اند.



کارگردانی ستودنی است. از قاب تصویر تا کنترل بازیگران.


دقیقاً همانی است که باید باشد.


فیلمبرداری و صدابرداری فراتر از سیمای ایران است.


اصلاً متوجه نمی شوی که در حال دیدن فيلم هستي،


گويي خود در وسط ماجرا قرار داري.



همه اين ها قابل تقدير اند. اما آن چيزي كه "جدايي نادر از سيمين"


را شاهكار سينماي ايران مي كند، 


فيلمنامه است.


فيلمنامه اي كه مهندسي خارق العاده اي دارد.


ساختماني كه هر كدام از آجرهايش را برداري، فرو مي ريزد.


حالا مي توانيم درك كنيم بحث سيمين با كارگران، پاره شدن نايلون زباله ،


گفت و گوي ترمه با كارگر پمپ بنزين، تا چه حد ضروري است.



فرهادي قبل از اكران فيلمش در برلين، ايراني شدن موضوع فيلمش


در مقايسه با موضوع جهاني "درباره ي الي" را


عامل ممكن الوقوع براي ديده نشدن عنوان كرده بود


ولي نتيجه غير قابل باور بود. دغدغه اي ايراني چنان پرداخت شده بود



                 كه در مدتي كوتاه در پيش از 15 كشور جهان اكران گسترده شد.



فيلمنامه جامعه شناسي كاملي از مردم ايران است.


جامعه اي كه در وصيت پدرش كوروش كبير از دروغ نهي شده است.


ولي چنان به آن مشغول است كه گويي كليد هر مشكلي را در دروغ مي جويد.


                   غافل از آنكه دري كه از دروغ باز شود به دره هلاكت منتهي مي شود.



جامعه اي كه در باورهاي مذهبي اش اعتقاد دارد «النجات في الصدق»


ولي موقعي سراغ صداقت مي رود كه ديگر دروغ كار گشا نباشد.


                                          هنگامي كه مجبور به راستگويي مي شود.



اين است راز آشفتگي ذهن مان پس از ديدن يك فيلم واقع گرايانه.



اين جاست كه وقتي دروغ هاي ساده راضيه، ترمه، نادر و حجت را مي بيني،


به یاد خودت می افتی. وقتی با فاجعه ای که از این عادت ساده ناشی شده


                                     مواجه می شوی دیگر راهی برای فرار نداری.


این جاست که تمام دروغ هایی که در زندگی ات گفتی آوار می شوند 


                                     و بر سرت خراب و تو هیچ راه دیگری نداری.


این فیلم یک شکلات تلخ است. خیلی تلخ. تلخ اما دوست داشتنی.


تلخی تا مدتها در دهانت می ماند و اجازه ی بازگشت به عادت را به تو نمی دهد.


 فرهادی عزيز


سپاس از این که کاممان را تلخ کردی.


سپاس از اینکه ذهنمان را با مشت هایت سیاه و کبود کردی.


سپاس از اینکه خودمان را به خودمان نشان دادی. 


حتی سپاس به خاطر آب معدنی دست نخورده ای


                     که می توانست این تلخی دوست داشتنی را پاک کند.

.

.

پي نوشت:

.

.

- لب از گفتن چنان بستم كه گويي

                                 

                                    دهان بر چهره زخمي بود و به شد...


- بقول سيد علي صالحي عزيز:


                             " حال همه ما خوب است...اما تو باور نكن"

..

...

....